سلام
نمیدونم دیگه کسی اینجا میاد یا نه
یادش بخیر
یه زمانی اینجا جایی بود واسه دلنوشته و شعر و ....
چه زود میگذره عمر
دانشجو بودم و مجرد که اینجا شروع کردم به نوشتن
اما الان
درسم تموم شد
ازدواج کردم
یه پسر دارم
****
این قافله عمر عجب می گذرد...
در
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۵ساعت ۱۲:۴۱ ب.ظ  توسط محسن
|
می شود زندگی ام یک شب ویران بشود
لای موهات اگر عشق گروگان بشود
بین موی تو و من جنگ جهانی ست اگر
شال از سر بکنی موت پریشان بشود
بشوی دختر قاجاری و من قزاقت
کار اجرایی من حکم رضاخان بشود
یا نه اصلا ًبشوم یک پسر ساده ی خنگ
که اگر مسخره شد پشت تو پنهان بشود
رد شوی از سر این کوچه و چشمک بزنی
لعنت شیطنتت قسمت شیطان بشود
سرت از پنجره بیرون بزند، در بازار
نرخ سجاده و تسبیح و بت ارزان بشود
هر کسی روی تو را دید از این کوچه نرفت
نگرانم نکند کوچه خیابان بشود
همه از چشم تو گفتند و هنرمند شدند
وای از آن روز که چشمت هنرستان بشود
عاشقم! راز دلم را به همه خواهم گفت
خواهرم کل بکشد راهی تهران بشود...
على صفرى
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت ۱۰:۴۴ ق.ظ  توسط محسن
|
سلام دوستان. وقتتون بخیر. چقدر بیشتر از اون چیزی که فکر میکردیم قراره وقتمون با کار و دردسرها و گرفتاریهای زندگی بگذره. فرصتم برای آپدیت وبلاگ به شدن کمه. اگه کسی از دوستان قدیمی وبلاگ این مطلب رو میخونه من گرمترین سلام ها رو بهش میگم. دلم هوس شعر منزوی کرده.
روشنان چشمهایت کو؟ زن شیرین من!
تا بیفروزی چراغی در شب سنگین من
می شوم بیدار و می بینم کنارم نیستی
حسرتت سر می گذارد ، بی تو بر بالین من
خود نه توجیه من از حُسنی به تنهایی که نیست ،
جز تو از عشق و امید و آرزو ، تبیین من
رنج ، رسوایی ، جنون ، بی خانمانی ، داشتم
مرگ را کم داشت تنها، سفره ی رنگین من
از تو درمانی نمی خواهم به وصل ، اما به مهر
مر هم زخم دلم باش از پی تسکین من
یا به دست آور دوباره عشق او را یا بمیر!
با دلم پیمان من اینست و جان ، تضمین من
من پناه آورده ام با تو، به من ایمان بیار
شعر هایم آیه های مهر و مهرت دین من
شکوه از یار؟ آه ، نه! این قصه بگذار ، آه ، نه!
رنجش از اغیار هم ، کفرست در آیین من
***
تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی (سعدی)
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ساعت ۴:۲۲ ق.ظ  توسط محسن
|
مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایهی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم، گریهی خندیده منم
یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنمِ قبلهنما، خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش، تافته در دیدهی من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا
آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا
گوهرِ گُمبوده نگر، تافته بر فرق فلک
گوهری خوبنظر، آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو مینگرم
بانگ لکالحمد رسد، از مه و ناهید مرا
چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد، زین شب امید مرا
پرتو بیپیرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایهی خود، باز نبینید مرا
هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت ۸:۳۲ ق.ظ  توسط محسن
|
سلام. یه مطلب جالب یه جا خوندم:
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت:
آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم:
خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت:
بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم:
این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند. آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟ آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقتعشق بجنگیم. ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت ۵:۵ ب.ظ  توسط محسن
|
سلام.
غزلی زیبا از مولانا بیدل دهلوی. من عاشق این غزل بیدل هستم.
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کردهام
آه ازین یوسف که من در پیرهن گمکردهام
وحدت از یاد دویی اندوه کثرت میکند
در وطن ز اندیشهٔ غربت وطن گم کردهام
چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک
خویش را در نقش پای خویشتن گم کردهام
از زبان دیگران درد دلم باید شنید
کز ضعیفها چو نی راه سخن گم کردهام
موج دریا در کنارم از تک و پویم مپرس
آنچه من گم کردهام نایافتن گم کردهام
گر عدم حایل نباشد زندگی موهوم نیست
عالمی را در خیال آن دهن گم کردهام
تا کجا یارب نوی دوزد گریبان مرا
چون گل اینجا یک جهان دلق کهن گم کردهام
شوخی پرواز من رنگ بهار نازکیست
چون پر طاووس خود را در چمن گم کردهام
چون نفس از مدعای جست و جو آگه نیام
اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کردهام
هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست
صد نگه چون شمع در هر انجمن گم کردهام
+ نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ساعت ۴:۵۴ ب.ظ  توسط محسن
|
می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود
این سوت کوچهگرد رها عاشقت بشود
گفتم به باد بگویم تو را... نه... ترسیدم
این گردباد سر به هوا عاشقت بشود
پوشیده ای سفید، کجا سبز من؟ نکند
نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود
بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار
پروانه های خانه ما عاشقت بشود
حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا
در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود
بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست
می ترسم آن بلند بلا عاشقت بشود
مال منی تو، چنان مال من که می ترسم
حتی خدا نکرده، خدا عاشقت بشود
خورشید قصه ی مادربزرگ یادت هست؟
خورشیدمی تو، ماه چرا عاشقت بشود
وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت
باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟
عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم
حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود
محمد حسین بهرامیان
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۱:۴۰ ب.ظ  توسط محسن
|
خوبم
درست مثل مزرعه ای
که محصولش را ملخ ها خورده اند
...
دیگر نگران داس ها نیستم
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۳:۰ ق.ظ  توسط محسن
|
سال نو مبارک
در شامگاه دلنواز فروردین ماه آنگاه که بوی شکوفۀ درختان، قمریان و بلبلان را مست و به آواز وا میدارد و نسیم بهشتی بهاری روحهای رمیده را آرمیده میسازد آن روز شاخه گلی کافی است تا دل معشوق را لحظه ای همراه خویش بیابی و با او در آن آسمان پرستاره پرواز کنی. چه رویایی است آن لحظه که فارغ از هر نام و ننگ به آرامی چنگ در گیسوی یار می اندازی و سبک و لطیف آن را سشوار میکشی...
*****
چشمان دلربایی که ریمل را به سخره گرفته اند، بی گمان با دست خود خداوند سرمه کشیده شده اند.....
*****
با من همگام می شوی در تائید این حقیقت تلخ که دیرگاهیست پروانه ها شمع را از یاد برده اند؟ وهیچ میدانی که دیگر شمعی هم برای امید دل بی تاب پروانگان بی پروا نیست تا بر گرد حریم آنها طواف کنند، نفرین بر لامپ! علی الخصوص لامپ کم مصرف.
در خرابات مغان نور چراغ میبینم
دو سه پروانه ی بیکاره و چاق میبینم
دو سه ماهی است که من با نگه برزخیم
نصف مردان و زنان را چو الاغ می بینم
****
ای پریچهره من، معشوق زیباروی بی همتا که دوریت جان مرا اینچنین نزار ساخته و تنم را در آتش هجران بگداخته. آخر تا کی؟ و تا کجا؟ تا کجای این نا کجا آباد در پی آن چشمان فتّان و آن چهرۀ تابان راه بپویم و تا چه زمان افتان و خیزان روانه شوم در دشت و دمن و کوه و چمن و باغ و راغ و دریا و صحرا و بیابان و خیابان و کوچه و پس کوچه و بن بست و بلوار و اتوبان و آزادراه و جاده و خیابان یکطرفه و دو طرفه و پل و پارکینگ و سرپایینی و سربالایی و بن بست و ورودممنوع .... آن هم با این سهمیه بندی افتضاح بنزین!!!! افسوس از این ماشین که الحق نام لگن برازنده ی قامت بی قواره اش است. حق با توست که اینچنین با من بیگانگی میکنی. یقین دارم که بر جریده ذهنت و دفتر خاطرت اینچنین نگاشته ای و به آن عمل می کنی که:
شاهد (بخوانید شوهر) آن نیست که مویی و میانی دارد
شاهد آنست که ماشین گرانی دارد!!
گنج زر، گر نبود گوشه زندان خالیست
هر کس آخربه جهان جا ومکانی دارد!
چشمه چشم مرا ای گل خندان در یاب
ارنه چشمم هوس چشم چرانی دارد!
نقد بازار جهان بنگر و اوضاع کساد
کاین دل آزار فقط پشه پرانی دارد
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد؟
بی گمان عالم ما گاو و خرانی دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت ۳:۳۷ ق.ظ  توسط محسن
|
تنهایی کنار دوستان و فامیل و همسر و... نبودن نیست
تنهایی وقتیه که هیچ کس نفهمه تو رو حتی اون هایی که تو خط اول گفتم
****
مملکتی پر از
شعار
دروغ
حماقت
نامردمی
تکبر
دورویی
فساد....
را باید دوست داشته باشیم!
***
اَه واسه این همه لجن
***
کردار اهل صومعه ام کرد می پرست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۰ساعت ۲:۴۷ ق.ظ  توسط محسن
|