باران سبز

شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی

تو را دوست دارم

سلام.

فرا رسیدن نوروز رو به همتون تبریک میگم. هوای بهاری که میاد آدم خودبه خود یاد خوبی و پاکی و عشق و مخصوصا مهربونی و گذشت میوفته. کاش همیشه بهار بود اما خب میگن تا پاییزی نباشه ما قدر بهارو نمیدونیم. واسه این پست مثل خیلی از پستام یه شعر انتخاب کردم. فکر میکنم قشنگ باشه.

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سروديم نم نم : تو را دوست دارم

نه خطي! نه خالي! نه خواب و خيالي

من اي حس مبهم تو را دوست دارم

سلامي صميمي تر از غم نديدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

بيا تا صدا از دل سنگ خيزد

بگوييم با هم: تو را دوست دارم

جهان يک دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم تو را دوست دارم

پ.ن : یاد پانوشت های قبلی به خیر. چقدر مینوشتم.

پ. ن : این سربازی تموم نمیشه. پیر شدیم. همه عمرمون صرف خدمت به اسلام و مسلمین شد. چند روزی خوشبختانه نمیرم پادگان.

پ.ن:

نو بهارست در آن کوش که خوشدل باشی

پ.ن: گاهی آدم میخواد به خاطر عید با همه مهربون باشه و بدی ها رو فراموش کنه اما اگه اونی که باهاش مشکل داری نخواد مشکل حل شه اونوقت چی کار باید کرد!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۹ساعت ۲:۵۹ ق.ظ  توسط محسن  | 

با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

فواره وار سر به هوایی و سر به زیر

همچون شراب تلخ دلازار و دلپذیر

ماهی تویی و آب من و تنگ روزگار

من در حصار تنگ و تو در مشت من اسیر

پلک مرا برای تماشای خود ببند

ای ردپای گمشده باد در کویر

ای مرگ میرسی به من اما چقدر زود

ای عشق میرسم به تو اما چقدر دیر

مرداب زندگی همه را غرق میکند

ای عشق همتی کن و دست مرا بگیر

چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش

با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

فاضل نظری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۸ ب.ظ  توسط محسن  | 

عنوان نداره

 

حرفی نیست که بشود گفت

حرفی که بشود گفت نیست

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت ۶:۶ ب.ظ  توسط محسن  |