باران سبز

شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی

منزوی تا همیشه

سلام دوستان. وقتتون بخیر. چقدر بیشتر از اون چیزی که فکر میکردیم قراره وقتمون با کار و دردسرها و گرفتاریهای زندگی بگذره. فرصتم برای آپدیت وبلاگ به شدن کمه. اگه کسی از دوستان قدیمی وبلاگ این مطلب رو میخونه من گرمترین سلام ها رو بهش میگم. دلم هوس شعر منزوی کرده.

 

روشنان چشمهایت کو؟ زن شیرین من!
تا بیفروزی چراغی در شب سنگین من

می شوم بیدار و می بینم کنارم  نیستی
حسرتت سر می گذارد ، بی تو بر بالین من

خود نه توجیه من از حُسنی به تنهایی که نیست ،
جز تو از عشق و امید و آرزو ، تبیین من

رنج ، رسوایی ، جنون ، بی خانمانی ، داشتم
مرگ را کم داشت تنها، سفره ی رنگین من

از تو درمانی نمی خواهم به وصل ، اما به مهر
مر هم زخم دلم باش از پی تسکین من

یا به دست آور دوباره عشق او را یا بمیر!
با دلم پیمان من اینست و جان ، تضمین من

من پناه آورده ام با تو، به من ایمان بیار
شعر هایم  آیه های مهر و مهرت دین من

شکوه از یار؟ آه ، نه! این قصه بگذار ، آه ، نه!
رنجش از اغیار هم ، کفرست در آیین من

 ***

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی   (سعدی)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ساعت ۴:۲۲ ق.ظ  توسط محسن  |