باران سبز

شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی

ماه و پلنگ!

فکر میکنم این بار سومه که این شعر منزوی رو میخوام تو وبلاگ بذارم. بس که قشنگه. شاید این نوشتن به بار سی ام هم کشیده بشه. روح حسین منزوی شاد.

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

....و ماه را زبلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من – دل مغرورم – پرید و پنجه به خالی زد

چرا که عشق – ماه بلند من – ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیانِ به ناچاری

که هردو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

***

- فلک به سنگ کینه ها شکسته قامت مرا

مگر چه کرده ام خدایا؟؟؟

***

حال ما خوب است غم کم میخوریم

کم که نه هر روز کم کم میخوریم

***

گر مسلمانی از آن است که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردایی...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۹ساعت ۳:۳۶ ب.ظ  توسط محسن  |