تبليغاتX
باران سبز
شعر و هنر و ادبیات و تا حدودی اندیشه و موسیقی
 عذر می خواهم پری...

عذر می خواهم پری!

من نمی گنجم در آن چشمان تنگ!!!!

با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند

باید از محشر گذشت!

لجن زاری که من دیدم، سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است

عذر می خواهم پری، عذر می خواهم پری،

من نمیگنجم در آن چشمان تنگ،

با دل من آسمانها نیز تنگی می کنند

یک شب مهتابی از این تنگنای

بر فراز کوه ها پر می زنم،

می گذارم می روم

ناله خود می برم

دردسر کم می کنم

ناله خود می برم، دردسر کم می کنم.....

عذر میخواهم پری...

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه هفتم دی 1388  |
 تولد!
به مناسبت بیست و سومین تولدم:

 

من از مسافر دنیا شدن پشیمانم

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه ششم دی 1388  |
 حق ناشناسان!

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد؟

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟؟

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه پنجم دی 1388  |
 حسرت روزهای شیرین...

از مهر نبرده اي نصيبي اي شب!

داري به گلو بغض عجيبي اي شب!

وقتي که تو مي رسي همه مي خوابند

بدجور ميان ما غريبي اي شب!

 *****

اي بي تو زمانه سرد و سنگين در من!

اي حسرت روزهاي شيرين در من!

بي مهري انسان معاصر در توست

تنهايي انسان نخستين در من!

|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه چهارم دی 1388  |
 آش نذري!

دوباره آمده ماه محرم

شده خانه پر از روضه پر از غم

و من امروز هم مانند هر سال

به يادت آش نذري مي زنم هم

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه دوم دی 1388  |
 حسین به تو محتاجیم!

اما تو اي حسين !

 با تو چه بگويم؟

 "شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل"

 و تو اي چراغ راه،

 اي كشتي رهايي ،اي خوني كه از آن نقطه صحرا،جاودان مي طپي،و مي جوشي ،و در بستر زمان جاري هستي ، و بر همه نسلها مي گذري ، و هر زمين حاصلخيزي را سيراب خون مي كني، و هر بذر شايسته را، در زير خاك، مي شكافي و مي شكوفايي، و هر نهال تشنه اي را به برگ و بار حيات و خرمي مي نشاني،

 اي آموزگار بزرگ شهادت!

 برقي از آن نور را بر اين شبستان سياه و نوميد ما بيفكن،

قطره اي از آن خون را در بستر خشكيده و نيم مرده ما جاري ساز، و تفي از آتش آن صحراي آتش خيز را به اين زمستان سرد و فسرده ما ببخش.

 اي كه مرگ سرخ را برگزيدي تا عاشقانت را از مرگ سياه برهاني،

 تا با هر قطره خونت ملتي را حيات بخشي، و تاريخي را به طپش آري، و كالبد مرده و فسرده عصري را گرم كني،و بدان جوشش و خروش زندگي و عشق و اميد دهي!

 

ايمان ما، ملت ما،تاريخ فرداي ما، كالبد زمان ما،به تو و خون تو محتاج است

 "دکتر شریعتی"

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388  |
 سر ریز شوق!!

سلام. امیدوارم شب بارونی تون قشنگ قشنگ باشه. چقدر شادی ها و غم های این جهان زود گذرند. فکر میکنم همه این رو قبول داشته باشند. با این همه هیچ وقت موقع ناراحتی این حقیقت آروممون نمیکنه و هنگام شادی هم مانع شادی کردنمون نمیشه. کلا ما خیلی از چیزها رو میدونیم ولی کم اونها رو تو واقعیت زندگیمون دخالت میدیم. مطمئن نیستم ولی حدس میزنم اون غمهایی که فکر میکنیم تا ابد در دل ما باقی خواهند ماندُ باز هم یه روزی از دل میروند. و صد البته شادیهایی هم که فکر میکنیم دائمی هستند شاید دوام زیادی نداشته باشند. نمیدونم عاشقانی که در غم دوری و از دست دادن معشوق تا مرز مرگ هم میرن همیشه روحشون باید با غم عجین باشه؟؟؟ یا کسانی که لذت رسیدن رو تجربه میکنن همیشه خوشحال هستن؟؟؟ اگه کسی جواب سوالم رو دونست ممنون میشم بهم بگه. البته کسی که خودش تجربه داشته باشه نه فقط حدس و گمان. بگذریم.

چند بیت قشنگ میخوام بنویسم. قبل از اون باید رباعی زبردست رو که برای شجریان گفته بنویسم چون عاشق شجریانم با همه وجودم. امشب با صداش دیوانه شدم و آواز استاد روح من رو تا مرز ناشناخته ی از مرگ و زندگی برد. تا جایی که فقط دعا می کردم که ای خدا از عمر من هرچه هست برجای بستان و به عمر استاد افزای. خدایا شکر که شجریان رو دارم و بازهم خدایا شکر که حافظ و سعدی و شاعران دیگه رو بهمون دادی و خدایا شکر که عاشقم!!!!!!

دست نفست ستاره ها را چیده ست

شب با دف ماه تا سحر رقصیده ست

همچون سحر از عطر اذان سرشاری

گویی که لب تو را خدا بوسیده ست

و چند بیت که امروز خوندیم و خیلی با اونها حال کردم:

آنقدر پاک و لطیفی که به هنگام وداع

حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم

***

میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی

میانت کمتر از مویی و مویت تا میان باشد

***

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی

جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

***

بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند

نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین

***

خوش هواییست فرحبخش خدایا بفرست

نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم (الهی آمین)

***

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت

تو در میان گلها چون گل میان خاری

****

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

که دل بدست کمان ابروییست کافر کیش

***

 و آخرین بیت این پست از سعدیه. این بیت در جمع ما زیاد خونده میشه:

روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی

بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را !!!!

|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و هشتم آذر 1388  |
 خسته ام و خیام و ای کاش....

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی باده گلرنگ نمی شاید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

****

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

یا از پس صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بردمیدن بودی

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388  |
 ماه من غصه چرا؟!!

درود. با اینکه خیلی سرم شلوغه و حسابی کار و درس وقتم رو گرفتن اما دلم نیومد این شعر قشنگ رو ننویسم. به امید روزی که غم از دلمون بره.

ما ه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

 

او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟ چرا !؟!

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388  |
 درد بي عشقي!

ياد ايامي كه در گلشن فغاني داشتم

در ميان لاله و گل آشياني داشتم

گرد آن شمع طرب مي سوختم پروانه وار

پاي آن سرو روان اشك رواني داشتم

در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود

در زمين با ماه و پروين آسماني داشتم

آتشم بر جان ولي از شكوه لب خاموش بود

عشق را از اشك حسرت ترجماني داشتم

بلبل طبعم كنون باشد ز تنهايي خموش

نغمه ها بودي مرا تا همزباني داشتم

درد بي عشقي ز جانم برده طاقت ور نه من

داشتم آرام تا آرام جاني داشتم


"رهي معيري"



|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388  |
 
 
بالا